عید باید به من
تبریک بگوید
این لحظات را
اهل زمین عید می شمارند ؛ حال آن که نگاه آسمانی ترین انسان ها ، عید را روزی
می داند که در آن معصیت خالق انجام نشود . پس من نباید عید را تبریک بگویم . این
عید است که باید بیاید و بندگیام را به من مبارکباد بگوید . این عید است که باید
خجستگی مرا در زلالترین لحظاتی که خود میآفرینم ، باور داشته باشد . پس اینک زمانی
است که باید به شمار انسانه ، عید در زمین متولد شود و همه کائنات ، مأمور به
تبریک گویی به بندگانند و بس !
ای خدای بهار
آفرین !
" مصطفی پورنجاتی
"
******************************
آغوش گشوده
بهار
پیراهن سفید
شکوفه های گیلاس ، به دست های سرد شاخه ها ، روح می بخشد .
دوباره دانه
ها ، آهنگ رفتن کرده اند و به سمت سرزمین گرم آفتاب فروردین ، کوچ می کنند .
خورشید ، به
سمت جوانه ها آغوش گشوده است و نسیم شاد ، بر سر ابر ها ، دست نوازش می کشد .
ما همگام با
شکوفه و با بهار ، به سمت دل های نزدیک می رویم ، به کوی دل های دوست و دست های
خویشاوند ؛ و آغوش دید و بازدید ها ، با نام خدا باز شده است .
از لبخند خدا ،
همه ، دور از گناه و بدی ها ، دل شاد شده ایم و به عید تازه ، عید هر روزه ، عید
پاکی از عصیان دوست ، تبریک گفته ایم .
آهنگ بهار ، از
همان دور ها ، از همان سرما تا این گل ها و تا این گرما سفر کرده است . بر قدوم
مسافر بهار ، گل باران !
******************************
" یا مُحَوِّلَ
الْحَولِ وَالأحوالِ
"
بهار آمده است
؛ با سبد های شکوفه و کاسه های لبخند . آمده است تا روح خمودمان را در دشت های
معرفت و آگاهی جاری کند تا در آیه بلند أحْسَن الْحال گسترده شویم .
یا مقلب القلوب
، خاک ، می شکفد و در تار و پودش ، سمفونی رویش و زندگی است ؛ صدایی که شکوه
خداوندی ات را به تکرار نشسته است .
خاک ، می شکفد
و این همه ، اشارتی است به ضرورت رستاخیز جان ها .
بهار می آید ،
تا تأکید کند آیین آسمانی رفتن را .
می آید تا
بگوید سکون و ایستایی ، تن دادن به تعفن و مرگ است .
" یا محوِّلَ
الْحَوْلِ و الأَحوالِ
" ! نیکوترین حال ها را برایمان رقم بزن و چشم دلمان را با
خورشید شناخت و پویایی ، هم خانه گردان و قلبمان را روشن کن ؛ آن چنان که پنجره
این روز ها را به دشت های خورشیدی بهار ، گشوده ای .
******************************
عیدانه رستن
بهار می آید ؛
با پیاله های پاکیزه باران و عیدانه رستن ؛ و می شوید غبار سرما و خمودگی را .
زمین ، دروازه
های زیستن را می گشاید و ما ، آراسته و زلال ، به استقبال آفتاب می رویم .
دل هایمان ،
خجسته این همه مبارک باد و گام هایمان ، مصمم و امیدوار ، می روند تا پیک
مهربانی و صمیمیت باشند ، تا خانه های دوستی ، با نفس های تبریک و مهر ، پیوند
بخورد و دستان عشق ، زنگار بشوید از هرچه بی تپشی و سکون . شهر ، لبخند می زند
چهره مهربان بهار را و عابران که دل تکانده اند از گرد و غبار ناراستی ، دست در
دست نسیم ، رهسپار جشن طبیعت می شوند .
بهار می آید و
ما وسعت روشنایی را به شور می نشینیم .
******************************
عید ؛ یعنی
رویش دانایی
بهار آمده است
؛ اما نمی ماند . ثانیه ها می گذرند ؛ همچون ابر های درگذر ؛ پس باید برخاست و
جاری شد . باید گام در جاده های پویای اندیشه گذاشت و مفهوم بلند انسان را تجربه
کرد .
عید ، مژده
تولد است و زندگی ؛ همچنان که یادآوری می کند که در پس هر طلوعی ، غروبی نهفته
است که پس از هر روزی ، تاریکی شب سر خواهد رسید . عید یعنی لحظه های شسته شده از
آلودگی گناه و تیرگی ؛ ورنه ، بهار می آید و خواهد رفت ؛ درختان شکوفه می کنند ،
سبز می شوند و باز چهره از سبزی تکانده ، تن به خزان و زردی می دهند . عید یعنی
رویش در خاک دانایی و شناخت ؛ و این چنین بهاری شدن ، زمان نمی پذیرد . جادوانه
است و بی زمان .
" ای تغییر
دهنده حالت ها ! مرا به بهترین حالات متحول کن
! " در رستاخیز شاخه های خشکیده ،
اگر قلبم تاکنون ثمری نداده است ، دور از خورشید تو بوده . حالا که سرگردان می
چرخم و پناهی نمی یابم ، فصل سرد درونی مرا به فروردین یاد خود پیوند بزن تا ببینی
لحظه تحویل دلم را که چه سان از چشم هایم ، سکه های دعا می ریزم و انگشتانم ،
سبزترین سبزه ها خواهد شد برای یافتنت و ماهی سرخی در اندیشه ام رو به روی آیینه
تو به رقص درخواهد آمد ؛ یا مقلب القلوب والابصار .
غزلواره های
گنجشکان ، لابه لای درختان نور ، خانه کرده اند .
ترنم عشق و صدا
، در فروردین تقویم ها دیدنی است .
رودخانه های
عشق و عاطفه ، سرریز می شوند .
بهار است و
نگاه های آینه ، آکنده از خنده های ملیح .
بهار است و
واژه های معطر فروردین ، با دفتر آبی شاعران پیوند می خورد .
پروانه های
رنگی ، عشق آفرین فصل جوانی باغند .
گاهِ تبلور
احساس و تجلی سبز خیال است .
از زخم های
متراکم زمستان به مرهم بهار رسیده ایم .
غنیمتی است ،
این صحنه بکر تحویل سال
نگاه کن ، چقدر
زیبا روشنی در سینه اقیانوس ها ، آرام آرام می تپد .
سیب های غلطان
در آب های روان را ببین که انسان را وامی دارد که رو به موسمی قشنگ ، سلام دهد .
غنیمتی است این
صحنه های بکر تحویل .
بهار ، توقف
گاه جالبی است . خاطره داشته باشیم از باران ، پرنده و سبزه .
حالا بعد از
این ، چقدر باید نشست و حسرت این مقطع دل باختگی را خورد !
" معصومه
داوودآبادی
"
******************************
بهار ، از راه
رسید
بهار ، دوباره
از راه رسید ؛ با دستانی پر از شکوفه و لبانی پر از خنده .
بهار ، دوباره
از راه رسید ؛ چشم نواز و روح افزا ، تا چشمان افسرده را بنوازد و جان های خسته
را طراوت بخشد .
" سید محمود
طاهری
"
******************************
گاهی قلبت
آنقدر آهسته می زند ، که فکر می کنی حتی از چرخش عقربه ها هم جا مانده است !
آن قدر خسته
ای که نمی دانی تا کدام دقیقه و ثانیه دیگر ، دوام خواهی آورد !
ولی انگار زمان
عجول ، فهمیده که تو جا ماندی و برای چند لحظه که شده ، درنگ می کند و نفس هایش
را شمرده شمرده می کشد !
تیک تاک هایش
را آنقدر طولانی می کند تا بلند شوی .
تا دست بر کمر
عقیده بگذاری و بگویی :
" یا مقلب
القلوب و الابصار ، یا مدیر اللیل و النهار
" .
عقربه های
قلبم را با دقیقه دقیقه ذکر نامت و ثانیه ثانیه یاد بزرگی ات کوک کن !
******************************
بهار ، تقارن
احساس و عقیده است
و چه زیباست
اگر لطافت لبخند شکوفه را لطف آن خدایی بدانیم که هنوز از انسان نومید نیست !
و از آن انسان
امیدواری که عقیده اش را ، روی سفره هفت سینش چیده است و آمدن بهار را هم به فال
نیک گرفته ، تنها برای اینکه او هم از انسان دیگری ناامید نیست و هنوز چشم به راه
آمدنش ، کنار آینه و قرآن ، دعای تحویل سال را می خواند ... !
ناگهان ، از
خواب غفلت بیدار گشتم ، سردی را از خود دور کردم ، سبز شدم و بهار آمد .
عید آمده و
تازگی را با خود آورده است .
بر سر سفره
الهی ، هفت سین سلامتی ، سعادت ، سبزی ، سپیدی ، سرمستی ، سجاده و سحر را از او
طلب می کنیم .
******************************
عید ، یعنی هم
رنگ خدا شدن
هر روز ، هر
روزی که در آن ، هم رنگ خدا باشیم ، از سیاهی بگریزیم ، شبنم شویم ، بوی باران
بدهیم ، سرزمین دلمان سبز باشد و آسمان وجودمان رنگین کمانی باشد ، عید است .
آری ! هر روزی
که در آن بهار باشد ، آن روز عید است .
ای خدای بهار !
بهار آمد ...
یا مقلب القلوب
و الابصار !
قلبم ، در
سرمای گمراهی ، قندیل معصیت بستر و به خواب زمستانی رفته ؛ چشمانم در تاریکی سیر
می کند ، روشنی را گم کرده ام ؛ یاری ام کن !
یا مدبر اللیل
و النهار !
روز و شب ،
برایم بی معنی است . روزم با کسوف و شبم با خسوف است ؛ حتی دیگر ستارگان خوشبختی
برایم چشمک نمی زنند ؛ در تاریکی مطلق جهل به سر می برم ؛ معرفتم ده !
یا محول الحول
و الاحوال !
سرگردانم ؛
سرگردان لحظه ها ، سرگردان دگرگونی ها ؛ زمان مرا به بازی گرفته است ؛ سرگردان
ترم مخواه .
ای گرداننده دل
ها و چشم ها !
ای اداره کننده
شب ها و روز ها !
ای دگرگون
کننده زمان ها و گردش ها !
اکنون که از
احوالم باخبری ، حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحال .
******************************
هفت سین سلام
بهار می آید ؛
با چمدانی پر از شکوفه و لبخند . چشم هایش ، آمیزه خورشید و ابر ؛ دلش آینه بندان
سبزه و باران .
بهار می آید و
از رد گام هایش ، رود هایی زلال ، زمین چرک را به شست و شو می خوانند . نوروز از
راه می رسد و خاک ، در رستاخیزی شگفت ، رستن آغاز می کند . مردمان شهر ، دست در
دست مهربانی با گل و آینه به شادباش هم می روند .
از قلب ها
پنجره هایی بی شمار به سمت هم گشوده می شوند و این گونه ، جشنواره انسان و
طبیعت افتتاح می شود .
بهار آمده تا
به ما بگوید لحظه ها چون ابر در گذرند ؛ تا به این همه تحول و تغییر ، به دیده
عبرت بنگریم .
" سخن در پرده
می گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی
"
پروانه ها ،
کاسه های شبنم در دست ، بر فراز گل ها درآمد و شداند . پرستو ها برف از بال ها
تکانده ، امیدوار به سوی لانه ها بازمی گردند .
گاه ، خورشید
می تابد و بر ابر ها پادشاهی می کند و گاه ، باران می بارد و بر پیکر آسمان و
زمین ، لباس طراوت و تازگی می پوشاند . هر رفتنی را آمدنی است و هر آمدنی را رفتنی
؛ چنان که زمستان می رود و بهار می آید ، شب می رود و روز می آید ؛ ما نیز
روزی به جهان می آییم و ناگزیر باید به سمت مقصدی ابدی ، جاده های زمان را طی
کنیم .
نوروز می آید
تا گرد غفلت را از رخسارمان بشوید و از خواب های دراز خرگوشی بیدارمان کند . تا
بدانیم که ایستایی و رکود ، شیوه مرداب است .
یا مقلب القلوب
!
قلب های زنگار
گرفته مان را به یادت به رودخانه روشنی می سپاریم و در تار و پودش بذر مهر می
باشیم .
ای تدبیرکننده
روز و شب ، ای تغییردهنده حال ها ! یاری مان کن تا با سلاح عشق و صداقت و ایمان ،
به بهترین حال ها دست یابیم . وقتی غبار تیرگی و کینه را از روح و جانمان تکانده
باشیم ، در دل های آفتابی مان هفت سین سلام و سادگی گسترده خواهد بود .
" معصومه
داوودآبادی
"
******************************
سفره دل
نوروز ، از نفس
های معتدل بهار می تراود و در سفره گلدار هفت سین دمیده می شود ؛ سفره ای که در
آن ماهی قرمزی ، تکرار تازه زندگی را میان تنگ کوچکی از آب گوشزد می کند .
نوروز ، هفت
سین را از بازار بهار می آورد و با سلیقه می چیند تا عشق را از پس گونه های سرخ
" سیب " ، هدیه کند ، تا شمه ای از بهشت را از لابه لای گلبرگ های
" سنبل " ، به
ارمغان آورد . حالا برکت را در طعم پر از شیرینی و گندم
" سمنو " می توان چشید .
می توان با
گیسوان شانه خورده سبزه ای جوان که تکه ای از طبیعت را به خانه آورده ، طراوت را
دسته کرد و دانه دانه
" سکه های نو
" را که در کنار سفره برق می زنند و بوی عید
می دهند ، در دست های کودکانه کاشت تا شوق معصوم کودکی ، در باغ چشمشان بشکوفد .
پابه پای
شگفتی هایی که در این دایره از هم پیشی می گیرند ، آنچه در نگاه نافذ انسان
آرمیده است ، به بلندای رتبه خویش برمی خیزد و کتاب طبیعت را تنها در قاب کوچک
پنجره ورق نمی زند و هفت سین سفره دل را به سنبل و سیب و سبزه و ... خلاصه نمی
کند تا هفت
" سلام " آسمانی از معجزه بیان ، نص قرآن به سرای سینه اش میهمان شود ؛
میهمانی که در سنت ایرانی ـ اسلامی ، بالانشین رواق سینه هاست :
" سَلامٌ
قَوْلاً مِنْ رَبِّ رَحیمٍ
"
درودی است که
از جانب بی همتا خداوند ، ارسال می شود ؛ بی آنکه واسطه ای پیام آور این محبت
باشد .
" سَلامٌ هِیَ
حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ
"
برکت و سلام در
پرده شب هایی است که به بیداری دل ، زنده می داریم تا تولد سپیده ، افق را
چراغانی کند .
" سَلامٌ عَلی
نُوحٍ فِی الْعالَمینَ
"
" سلام " و " رحمت
" خداوند جاری است تابنده بر نوح ؛ او که سکان کشتی رسالت را رو به سمت ساحل
توحید ، به دست گرفت .
" سَلامٌ عَلی
إِبْراهیمَ
"
و ابراهیم که
برای شکستن شرک ، مجسمه های سنگی را تبر زد .
" سَلامٌ عَلی
مُوسی وَ هارُونَ
"
و موسی که از
کفر و بهانه های بنی اسرائیل ، نبوتش را به ستوه نیامد و هارون که حق برادری را
به جای آورد .
" سَلامٌ عَلی
آلِ یاسینَ وَ سَلامٌ عَلَی الْمُرْسَلینَ
"
" سلام " و " رحمت
" خداوند بر
" آل یاسین
" و جامعه انبیا ، رسولان حقیقت که امانتدار الهام
الهی بودند تا فطرت پرستش را از حوالی لانه بت ها و بیراهه مکاتب و جهل و خرافات
دور سازند .
" مهناز السادات
حکیمیان
"
******************************
هفت سین زندگی
به شکرانه عبور
از گردنه های زمستان ، به شکرانه مقاومت و ایستادگی ، به شکرانه فرصتی نو که
ارزانی مان داشته اند
، " هفت سین
" می گشاییم . به پاس عشق که تنها تنور گرمی
مان بود ، تنها اجاق دل های سرما زده مان ، هفت سین می گشاییم .
فواره های
میدان اگر روشن اند ، نماد سرزندگی شهرند .
سبزینه ها اگر
سبزند ، تصویر دل های سبزند
. " باده از ما مست شدنی ، ما از او
" .
هفت سین ،
علامت هفت خوان زندگی است که سال به سال ، باید بپیماییم .
" سفره " ، منشور همبستگی ماست در رنج ها و شادی ها ، در راحتی ها و سختی ها .
" آینه " لبخند
می زند
؛ " سبزه " لبخند می زند . اگر ما هم لبخند بزنیم ؛ چشم ها را بر اندوه
یکدیگر نخواهیم بست ، سینه ها را از کینه یکدیگر نخواهیم انباشت .
بهار ، درس
های زیادی دارد ؛ آسمانش ، آزاد بودن را یاد می دهد ، نسیمش بخشنده بودن .
عید که می آید
، با همه شکوه اش ، نجیب بودن را می آموزد و مهربانی را . زانو زدن های آب ، پای
سپیدار ها تماشایی است . زانو زدن های گنجشک ، پای برکه ها تماشایی است و
تماشایی تر ، کلبه ماست که هم آتش تنورش روشن است و هم چلچراغ دل آدم هایش . عید
، تنها میانْ پرده ای است از صداقت و صافی ما . صداقت و صافی ما در سیصد و شصت و
پنج روزْ بازیگری ، به نمایش درمی آید . ما بازیگران نمایشنامه صفا و صمیمیتیم .
الماس ها به یکرنگی ما غبطه می خورند . عید که می آید ، ما گلاب محبتمان را روی
دسته همه رهگذران می ریزیم
. " هفت سین
" می گشاییم تا انگشت های نوازش مان هفت
روز هفته گشوده باشد . ما امید را به کوچه و بازار می بریم تا هدیه اش کنیم به
انتظار کشیدگان و به حسرت دیدگان .
هیچ کس نمی
تواند سبقت بگیرد از سلام های ما و از سایه های خنک سادگی مان .
دست های ما یخ
نمی زند هیچ گاه ؛ چون در دست های دیگری است ، چون دست هایمان را بر سر هفت سین
هر سال ، به هم گره می زنیم . عید که می آید ، تجدید عهد ما با همه
" سین " ها
شروع می شود ؛
با سین
" سلام " ، با سین
" سخاوت
" ، با سین
" سادگی
" و با همه سین های دیگر .
هفت سین سفره
ما هیچ کم ندارد ؛ پدرانش همه خوبند ، مادرانش همه خوب ، پسرانش همه خوب ، دخترانش
همه خوب .
ما زندگی را در
مکتب " هفت سین
" عیدمان می آموزیم .
قرآن پدر و
دعای مادر ، سرمایه همیشه راهمان است .
عید که می آید
، هفت سین می گشاییم ؛ هفت سین زندگی ... .
" میثم امانی
"
******************************
مهربانی همیشه
نفس می کشم
عطر آمدنش را . پشت در خانه ایستاده است آشنای دور دست من .
از جاده های
طولانی فصل ها ، از لابه لای سوز و سرمای تقویم های یخ زده ، از روزگاران باستان
آمده است .
اینک ، پشت در
ایستاده است ؛ در هیبتی سبز ، با همان ردای عطرآگین لطیف ، با دستانی معجزه گر
آمده است تا به یک اشاره ، قدم بگذارد به خانه سال و پرنیان هفت رنگ نگاهش را
بگستراند بر عریانی خاک و بپوشاند تن پوش سبز محبت را بر تن درختان و سیب های سرخ
را برقصاند در کاسه های آب و بنشیند با ما ، پای سفره هفت سین .
شب در خانه
ایستاده است ؛ با همان مهربانی های همیشه ، با قصه های دور و دراز ؛ آمده است تا
جادوی زمستان را بشکند ، تا به گوش خاک در خواب مانده ، ترانه بیداری بخواند .
من صدای آمدنش
را شنیده ام ؛ از همان روز که مادرم از بازار ، هفت سین خرید تا بچیند در سفره ای
که برکت می آورد به خانه .
از همان روزی
که پدر ، اسکناس های تا نخورده را لای قرآن می گذاشت ، برای تبرک . از همان لحظه
ای که من و برادرم لباس های تازه پوشیدیم و پای سفره هفت سین نشستیم . از همان
لحظه که پدرم قرآن خواند ... الرحمن ... و بوی مهربانی خدا پیچید در هوای خانه .
از همان لحظه ،
من عطر آمدنش را حس کردم .
پشت در خانه
ایستاده است .
و من چقدر
دوستش دارم !
او که از راه
می آید ، مادر همیشه می خندد ، خانه از بوی تازگی پر می شود ، دنیا عوض می شود
، درختان جشن می گیرند ، بازار دید و بازدید ها داغ می شود . دست ها سخاوتمند می
شوند ، عیدانه ها سرازیر می شوند و من بی صبرانه ، در انتظار
" عیدی " ام و در
انتظار
" او " .
من در انتظار
بهاری بزرگ ترم ؛ بهاری که سالمان را فقط یک فصلی نمی کند
؛ " چهار فصلمان بهار
می شود
".
" خدیجه پنجی
"
******************************
به بهار
میاندیشم
بهار ، فریادم
می زند به خود ؛ به برخاستن دوباره ؛ به گردشی متوالی و آغازی دوباره .
بهار ، فریادم
می زند به زندگی دوباره ؛ به برخاستنی از بطن سرد مرگ ها و خاموشی ها .
بهار ، مرا از
دستان یخ زده زمستان می گیرد و می خواهد ، دامن سبز شکوفایی بر تنم بپوشاند .
بهار ، فریاد
می زند به بیداری از دهان تاریک خواب ها و سکوت ها .
بهار ، مرا
برمی دارد و به وسعت تفکری ژرف می برد
؛ " یا محول الحول و الاحوال
" .
سال های همیشه
است که بهار بر دروازه های گوش ها و چشم ها می کوبد :
" فراخ شوید و
بنگرید . بشنوید ، پریدن خواب از سر سرد زمین را
".
این آغازی
دوباره است ؛ پنجره ای دوباره به سمت دستان باز زندگی .
بهار ، از
انجماد ها و خواب ها گذشته است .
آمده است برای
تسبیحی دوباره از آفرینش ، برای بیداری در خواب ماندگانی که قنوت درختان و دست های
تمنای ذرات عالم را نمی شنوند
؛ " یا مدبّر اللیل و النهار
" .
بهار از راه می
رسد و مرا به بادیه های تفکر می سپارد ؛ می برد به یاد شوری بزرگتر .
بهار ، با
پیراهنی از یاد معاد ، بر شانه هایم می ریزد و خواب هایم را می آشوبد .
از پنجره دست
هایم بالا می روم و هم نوای بهار ، سراسر مناجات می شوم و تکلم نجوای عاشقان ،
آرامم می کند
: " حول حالنا إلی احسن الحال
" .
نسیم نوروز ،
روح طراوت را در دست هایش گرفته است و بر تن خاموش زمین می پاشد .
یک سال دیگر
بزرگ شدیم . یک سال دیگر قد کشیدیم .
سالی دیگر و
آغازی فرخنده برای خوب شدن مهیاست و من به عیدی می اندیشم که سر سفره سال تحویل
بنشینم و خودم را آغاز کنم .
من به بهاری می
اندیشم که بهارانه عمرم را به دست باد ها و سیاهی ها نسپارم و در جاده هایی گام
بگذارم که انجامی بهارانه داشته باشند .
من به عیدی می
اندیشم که هیچ گرد و غبار عصیان و اغفالی بر پرونده اعمالم نوشته نشود و تحویل سال
جدیدم را بی خط خوردگی ، بر دفتر سال گذشته ام آغاز کنم .
" ابراهیم قبله
آرباطان
"
******************************
پشت پلک های
باران خورده
طبیعت ، جانی
تازه می گیرد .
ماهی ها ، هم
سفره ما می شوند .
بهار ، تا کنج
خانه ها نفوذ می کند .
شمشاد ها ، شاد
ترین روزهای زندگی شان را طی می کنند و آوای تازه منار ها سکوت سرد باغچه را می
شکند .
بهار ، زنبیل
عاشقی اش را کوچه به کوچه می گرداند تا هر که دلی به وسعت آینه و لبخند دارد ، به
کاروان سبز طبیعت بپیوندد و روح و جانش را در آبشار جاری فروردین ، جلا بخشد .
چشم هایت را
که باز کنی ، بهار را با تمام سادگی اش ، با ظهور تازه شکوفه هایش و با آغاز
انقلاب سبز و فراگیرش ، پشت پلک های باران خورده ات احساس خواهی کرد ؛ حس تازه
بالندگی ، دگرگونی آغاز ... .
تمام واژه های
خوب ذهنت را ردیف می کنی تا سبزترین فصل خدا را ترسیم کنی .
خدا بهار را
برای تو آفرید ؛ برای من ، برای او و برای هر که راز شگرف
" یحیی " و " یمیت
" را
در زیباترین اثر نقاش چیره دست خلقت می بیند و باور می کند .
چشم هایت را
که باز کنی ، بهار را می بینی که با کوله باری از امید و طراوت ، در انتهای کوچه
های سرد و تاریک زمستان ، بساط تازگی و سرسبزی اش را پهن کرده و بشارت فردایی را
می دهد که تقویم ها دوباره از اول آغاز می شوند .
" عاطفه خرمی
"
******************************
صدای پای بهار
از امروز همه
مکلف به دیدن بهارند .
فروردین ، با
مرحله ابلاغ قاصدک ها شروع می شود . دستور سرسبزی فروردین باید از جانب باران ،
صادر شود که شده است .
کاری به برخی
نظریه پردازی های تقویم نداشته باشیم !
همه چیز پیش
روی ماست . دلیلی بهتر از این رفت و آمد های سبز درخت ؟! چه دلیلی فراتر از آب های
فروتن و جاری که بر طراوت طبیعت صحه گذاشته اند ؟
چه حجتی روشن
تر از گل ها که روی شریعت سبز
" وجد " ، انگشت گذاشته اند . این روز هایی که از
دنیا برآمده اند ، به امضای عشق می رسند ؛ بویی دیگر می دهند . همه کودکان رؤیا
رغبت دارند از سر شاخه های غزل ، آویزان شوند .
تقویم ها وقتی
پر از بهار می شوند که با نوروز آغاز شوند .
نگاه کن !
فرصت های خوابناک درختان گذشته است . جاده ها در دو سمت خود ، گل های آفرین
کاشته اند .
از بشارت های
سبزی که در سبد بهار است ، زمین به سماع درآمده است .
دلت را به سمت
آبشار ها و جنگل ها روانه کن ؛ صدای پای بهار می آید . باید از مزرعه بهار ، فقط
شوق برداشت کرد ! چه می گویم ؟ اصلاً این روزها چیزی غیر از شوق در بساط زمین پیدا
نمی شود .
هر طرف نگاه
می کنی ، شعرهای نابی است که در روستای دل انگیز فروردین سروده شده و دستان باد ،
آنها را تا دور ها می برد .
شعف ، منتشر
شده است . به هر سو می نگری ، تولد است و رویش .
اگر هستند جاده
های تاریک ، هر چه سریع تر بیایند و خود را به جامه سبز بهار بزنند تا جا نمانند
از قافله پربرکت عشق .
بهار می آید و
به یمن قدمش ، خس و خاشاک ها از مسیرش محو می شوند . کور باد چشمی که ظهور این
همه آیات روشن را نمی بیند ، این همه خوشی های متراکم !
باید تصویر
برداشت و برای فصول دیگر ارسال کرد انبوهی از درختان متبسم را که به احترام بهار
ایستاده اند !
نباید گذاشت
این غریزه بلورین زیباخواهی در فصول دیگر ، ترک بردارد !
گردگیری از جام
های زلال بهاریه ها ، به عهده دست های من و توست .
بعد از این همه
انتظار ، زمان تازه دهان باز کرده و بهار را برای چشم به راهی ما فرستاده است ؛ قدر
بدانیم .
" محمد کاظم
بدرالدین
"
******************************
نفس قدسی
" یا مقلب
القلوب و الابصار
" !
این صدای توست
، پیچیده در گستره خاک .
این روشنان
آواز توست که در لابه لای کاینات می وزد . عطر سیال و شناور حضور توست که شامه
خاک را پر کرده از طراوت رویش ، خواب را ربوده از چشم های زمین .
از عطر حضور
توست که گل ها چشم گشوده اند به جلوه ات ، که زمین را حریری از یاسی های
مهربانی پوشانده است .
سبحان الله از
این همه زیبایی !
این اعجاز نفس
های قدسی توست که جاری شده است در شریان های خاک مرده و زندگی می بخشد به گل ،
به دشت ، به گیاه .
این اعجاز نفس
های قدسی توست که به رودخانه ها اجازه خروش می دهد و به درختان ، فرمان قیام .
این لهجه قرآنی
توست که پرنده ها را خوش الحان کرده است و ابرها را مهربان و سخاوتمند ؛ دشت ها
را به میهمانی باران دعوت کرده و پرستو ها را به کاشانه فراخوانده است .
" یا مدبر
اللیل و النهار
" !
نسیم اراده ات
وزید بر عبور و مرور شب و روز و روز ، به اذن تو روشن شد تا زمین ، از سفره کریمانه
ات ، لقمه حلال بجوید !
روز را نشاندی
بر بلندای افق تا چشم ها ، مهربانی فراگیرت را شاکر باشند و قدم ها ، فضل و رحمت
تو را به تلاش درآیند و دست ها
، " روزی " بگیرند از در خانه ات !
و روز و شب را
که از پی هم می آیند و می روند ، اینک ، بگیر از شب ها و روزهایم ، تکرار و
روزمرگی را .
تاریکی شب
هایم را به نور خویش روشن کن و روزهایم را میهمان سایبان دستان مهربانی ات گردان .
" یا محول
الحول و الاحوال
" !
قطار فصل ها
می گذرد . زمین پیر و فرسوده ، به یک تبسم تو ، جوان می شود .
درختان مرده ،
زنده می شوند . روخانه های راکد می خروشند . رستاخیزی به پا شده است در دقایق
" زیستن
" ، در تکرار مرگ و تولد های پیاپی . این بوی توحید توست که پیچیده است در
جریان آفرینش !
در تحویل سال
های جدید و قدیم ، در تقویم های دیروزی و امروزی ، قیامت شاهکار توست که اعجاز
می کند . تا دیروز ، خاک ، تهی بود از زندگی و امروز ، زمین ، گستره تولدهاست !
" خدیجه پنجی
"
******************************
آواز زیستن
و بهار آمد ؛
با طنین همان دعای همیشگی در دل های پر از اشتیاق ، با چشم هایی پر از آرزو و دست
هایی رو به آسمان .
ققنوس ماه های
بی آسمان ، خاکستر شد تا زمین دوباره زندگی را از سر بگیرد . هنوز بوی اسفند در
کوچه ها پرسه می زند که بهار سراسیمه از راه می رسد .
صدایی می آید
... .
صدایی اگر هست
، صدای تکرار آب است در جویبار ها ،
صدای آمیختن
رود است با کشتزار ها .
صدای پرواز
مرغان مهاجر است که از سرزمین های دور می آیند .
صدای رویش
جوانه ای است بر درختی کهن سال ، صدای اشتیاق دانه ای که از ظلمت خاک ، قد می
کشد رو به خورشید و صدای سبزه ای است که از زیر صخره ای سر بر می آورد .
صدای هلهله ابر
و باد است در تولد باران .
صدای ترک خوردن
پیله ای است که به پروانه شدن می اندیشد .
صدای خزیدن کرم
کوچکی است در پهنه این خاک پهناور . صدایی اگر هست صدای محض بودن است ، صدای خداست
.
" اعظم سعادتمند
"
******************************
خاطره معطر خاک
بهار می آید ؛
تجدید خاطره ای دیگر از خویشاوندی طبیعت و انسان ؛ با ردایی سبز برای حضور در جشن
شکوفه ها .
بهار می آید ؛
با چشمه و کوه و دشت ، با باغ و گلزار و پروانه ها ، با بلبل و گل ، با امید و
آرزو .
بهار می آید ؛
سرشار از عطر سپیده ، عطر طبیعت .
بهار می آید ؛
با آیینه ای در دست از حکمت و معرفت ، از آیات و برکات .
بهار می آید ؛
با قامتی خجسته و سبزپوش ، با آواز قمریان بیدار و عاشق .
بهار می آید ؛
برای ستیز با سردی و سستی .
بهار می آید ؛
این راز برجسته طبیعت ، این تحول بزرگ و این خاطره معطر خاک .
بهار می آید ؛
چونان عاشق فرزانه ای که بر درگاه معشوق ، بوسه مهر نثار می کند .
بهار می آید ؛
فصل حرکت و برکت ، تحول و تغییر ، دوستی و عاشقی .
و بهار می آید
؛ عطر کمال طبیعت ، سرّ عیان شده عظمت خلقت ، رمز شگفتی و شادی ، سرّ زیبایی و
بیداری .
" حمزه کریمخانی
"
******************************
ثانیه های
سرشار
بوی بهار ، در
لابه لای برگ ها می پیچد . عطر سوسن ، هوای صبحگاهی را مست می کند . میخک ، رز
و محمدی ، بوی زندگی و تازگی را میان باغچه می پراکنند .
نسیم خوش بهاری
، طبیعتی تازه را نوید می دهد . برگ ها جان می گیرند و چشم اندازی سبز ، از پس
پنجره های گشوده ، جلوه گری می کند .
سفره های
سخاوت و یکرنگی ، پهن می شوند . بوی سبزه در فضای رنگارنگ سفره می پیچد .
عطر سیب های
سرخ ، جای دیگری میان این همه ، باز می کند .
دل های یکرنگ
و باصفا ، آماده می شوند تا به ثانیه های تازه زندگی وارد شوند . تیک تاک ساعت ،
فضای پرسکوت خانه را پر می کند .
چیزی به ثانیه
های آغازین سال نو نمانده است .
یک سال گذشت و
واپسین ثانیه ، فاصله میان زمان ها را دو نیمه کرد .
" یا مقلب
القلوب و الابصار . یا مدبر اللیل و النهار . یا محول الحول و الاحوال . حوّل حالنا
الی أحسن الحال
" .
چشم ها به
روشنی باز می شوند و دل ها به یکدیگر نزدیک و قلب ها آرامش دوباره می یابند در
حلول سال نو و دلگرم به آتیه های مهربانی و صفا می شود . احساس بهار ، نیلوفرانه
بر اندام طبیعت می پیچد و زمستان کوچ می کند .
" طیبه تقی زاده
"