|
|
|
|
خلاصه آمار سایت
بازدید کل : 12353015
بازدید امروز : 4746
آمار هفته گذشته
1392/3/27 : 4755
1392/3/19 : 5019
1392/3/18 : 8962
1392/3/17 : 9290
1392/3/16 : 10842
1392/3/15 : 9696
1392/3/14 : 12120
|
|
|
|
|
|
| ویژه نامه عید نوروز - عمو نوروز و حاجی نوروز
|
عمو نوروز و حاجی نوروز
|
عمو نوروز و حاجی فیروز اصلا فرعی نیستند ، خیلی هم اصلی اند . داستان عمو
نوروز ، داستانی عاشقانه است . عمو نوروز منتظر زنی است . آنها می خواهند با هم
ازدواج کنند . این داستان می تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد .
در واقع آن زن بی نام ( سال ) عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است .
عمو نوروز نماد کسی است که برکت می دهد ، حالا شاه یا هر کس دیگر و آن زن هم
منتظر عمو نوروز است .
معمولا زن همیشه با زمین هم هویت است ، جز در بعضی از اساطیر مصری که زمینش
مذکر است ، معمولا زن و زمین یکی هستند .
الهه که عاشق شاه است ، او را انتخاب می کند و آن زن عاشق ( سال ) هم عمو نوروز
را برمی گزیند .
دیدار زن و عمو نوروز اتفاق نمی افتد . زن هیچوقت در زمان عمو نوروز بیدار نیست
، آن قدر خانه را روفته و روبیده و کار کرده که خوابش برده . زن صاحب خانه است
و مرد مسافر ، و این سفر همیشه ادامه دارد . اما داستان حاجی فیروز بسیار جدی
تر و مهم تر است . مرحوم مهرداد بهار حدس زده بود که سیاهی صورت حاجی فیروز
باید مربوط به بازگشت او از دنیای مردگان باشد . ظاهرا داستان از این قرار است
که " ایشتر " که همان الهه تموز است شاه
- دوموزی
- را برمی گزیند . یک روز
الهه به زیرزمین می رود و با ورود الهه به زیرزمین ، در روی زمین باروری متوقف
می شود . نه دیگر درختی سبز می شود و نه دیگر گیاهی هست . خدایان که از ایستایی
جهان ناراحت بودند ، برای پیدا کردن راه حل جلسه می کنند و قرار می شود که نیمی
از سال را " دوموزی
" به زیر زمین برود و نیم دیگر سال را خواهر دوموزی که
" گشتی ننه
" نام دارد ، به جای برادر به زیرزمین برود . وقتی دوموزی به روی زمین
می آید ، بهار می شود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دلیل آمدن اوست
. وقتی دوموزی را به زیرزمین میفرستند ، لباس قرمز تنش می کنند و دایره ، دنبک
، ساز و نی لبک دستش می دهند و این یعنی خود حاجی فیروز . صورت سیاهش هم مربوط
به بازگشت از دنیای مردگان است و این شادمانی ها برای بازگشت دوموزی از زیرزمین
است .
همه می دانیم حاجی فیروز طلایه دار عید نوروز است ، اما اکثر ما از داستان شکل
گیری این اسطوره بی خبریم .
دکتر کتایون مزداپور استاد زبان های باستانی و اسطوره شناس گفته است زنده یاد
دکتر مهرداد بهار سال ها پیش حدس زده بود سیاهی صورت حاجی فیروز به دلیل بازگشت
او از سرزمین مردگان است و اخیرا خانم شیدا جلیلوند که روی لوح اکدی فرود ایشتر
به زمین کار می کرد ، به نکته تازه ای پی برد که حدس دکتر بهار و ارتباط داستان
بنیادین ازدواج مقدس با نوروز و حاجی فیروز را تایید می کند .
دکتر مزداپور می گوید : " نوروز جشنی مربوط به پیش از آمدن آریایی ها به این
سرزمین است لااقل از دو سه هزار قبل این جشن در ایران برگزار می شده و به
احتمال زیاد با آیین ازدواج مقدس مرتبط است . تصور می شده که الهه بزرگ ، یعنی
الهه مادر ، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند . "
دکتر صنعتی زاده این الهه را " ننه " یا " ننه خاتون " نام داده ، معادل سومری
آن " نانای " و معادل بابلی و ایرانی آن " ایشتر " و " آناهیتا " است . تا آنجا
که می دانیم این الهه خدای جنگ ، آفرینندگی و باروری است .
دکتر مزداپور داستان این ازدواج نمادین و اسطوره ای را که بنیادی ترین نماد
نوروز است چنین شرح داد : " اینانا یا ایشتر که در بین النهرین است عاشق '
دوموزی ' یا ' تموز ' می شود ( نام دوموزی در کتاب مقدس تموز است ) و او را
برای ازدواج انتخاب می کند . "
تموز یا دوموزی در این داستان نماد شاه است . الهه یک روز هوس می کند که به
زیرزمین برود . علت این تصمیم را نمی دانیم . شاید خودش الهه زیرزمین هم هست .
خواهری دارد که شاید خود او باشد که در زیرزمین زندگی می کند .
اینانا تمام زیورآلاتش را به همراه می برد . او باید از هفت دروازه رد شود تا
به زیرزمین برسد . خواهری که فرمانروای زیرزمین است ، بسیار حسود است و به
نگهبان ها دستور می دهد در هر دروازه مقداری از جواهرات الهه را بگیرند .
در آخرین طبقه نگهبان ها حتی گوشت تن الهه را هم می گیرند و فقط استخوان هایش
باقی می ماند . از آن طرف روی تمام زمین باروری متوقف می شود . نه درختی سبز می
شود ، نه گیاهی هست و نه زندگی . و هیچکس نیست که برای معبد خدایان فدیه بدهد و
آنها که به تنگ آمده اند جلسه می کنند و وزیر الهه را برای چاره جویی دعوت می
کنند .
الهه که پیش از سفر از اتفاق های ناگوار آن اطلاع داشته ، قبلا به او وصیت کرده
بود که چه باید بکند .
به پیشنهاد وزیر خدایان موافقت می کنند یک نفر به جای الهه به زیرزمین برود تا
او بتواند به زمین بازگردد و باروری دوباره آغاز شود . در روی زمین فقط یک نفر
برای نبود الهه عزاداری نمی کرد و از نبود او رنج نمی کشید ؛ و او دوموزی شوهر
الهه بود . به همین دلیل خدایان مقرر می کنند . نیمی از سال را او و نیمه دیگر
را خواهرش که " گشتی نه نه " نام دارد ، به زیرزمین بروند تا الهه به روی زمین
بازگردد .
دوموزی را با لباس قرمز در حالی که دایره ، دنبک ، ساز و نی لبک دستش می دهند ،
به زیرزمین می فرستند . شادمانی های نوروز و حاجی فیروز برای بازگشت دوموزی از
زیرزمین و آغاز دوباره باروری در روی زمین است .
داستان عمو نوروزیکی بود ، یکی نبود . پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با
کلاه نمدی ، زلف و ریش حنا بسته ، کمرچین قدک آبی ، شال خلیل خانی ، شلوار قصب
و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر .
بیرون از دروازه شهر پیرزنی زندگی می کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول
هر بهار ، صبح زود پا می شد ، جایش را جمع می کرد و بعد از خانه تکانی و آب و
جاروی حیاط ، خودش را حسابی تر و تمیز می کرد . به سر و دست و پایش حنای مفصلی
می گذاشت و هفت قلم ، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرایش می کرد .
یل ترمه و تنبان قرمز و شلیته پرچین می پوشید و مشک و عنبر به سر و صورت و گیسش
می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ایوان ، جلو حوضچه فواره دار رو به روی
باغچه اش که پر بود از همه جور درخت میوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاری و در یک
سینی قشنگ و پاکیزه سیر ، سرکه ، سماق ، سنجد ، سیب ، سبزی ، و سمنو می چید و
در یک سینی دیگر هفت جور میوه خشک و نقل و نبات می ریخت . بعد منقل را آتش می
کرد و می رفت قلیان می آورد می گذاشت دم دستش . اما ، سر قلیان آتش نمی گذاشت و
همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست .
چندان طول نمی کشید که پلک های پیرزن سنگین می شد و یواش یواش خواب به سراغش می
آمد و کم کم خرناسش می زفت به هوا .
در این بین عمو نوروز از راه می رسید و دلش نمی آمد پیرزن را بیدار کند . یک
شاخه گل همیشه بهار از باغچه می چید رو سینه او می گذاشت و می نشست کنارش . از
منقل یک گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قلیان و چند پک به آن می زد و یک نارنج
از وسط نصف می کرد ؛ یک پاره اش را با قندآب می خورد . آتش منقل را برای اینکه
زود سرد نشود می کرد زیر خاکستر ؛ روی پیرزن را می بوسید و پا می شد راه می
افتاد .
آفتاب یواش یواش تو ایوان پهن می شد و پیرزن بیدار می شد . اول چیزی دستگیرش
نمی شد . اما یک خرده که چشمش را باز می کرد می دید ای داد بی داد همه چیز دست
خورده . آتش رفته سر قلیان . نارنج از وسط نصف شده . آتش ها رفته اند زیر
خاکستر ، لپش هم تر است . آن وقت می فهمید که عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته
او را بیدار کند .
پیر زن خیلی غصه می خورد که چرا بعد از آن همه زحمتی که برای دیدن عمو نوروز
کشیده ، درست همان موقعی که باید بیدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو
نوروز را ببیند و هر روز پیش این و آن درد دل می کرد که چه کند و چه نکند تا
بتواند عمو نوروز را ببیند ؛ تا یک روزی کسی به او گفت چاره ای ندارد جز یک
دفعه دیگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر کوه راه
بیفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به دیدارش روشن کند .
پیر زن هم قبول کرد . اما هیچ کس نمی داند که سال دیگر پیرزن توانست عمو نوروز
را ببیند یا نه . چون بعضی ها می گویند اگر این ها همدیگر را ببینند دنیا به
آخر می رسد و از آنجا که دنیا هنوز به آخر نرسیده پیرزن و عمو نوروز همدیگر را
ندیده اند .
|
|
|
|
| عکس روز |
|
|
| موضوع روز |
عید مبعث ، سرآغاز برانگیخته شدن انسان برای بندگی معبود حقیقی و درهم شکسته شدن بت وجودی انسان مبارک باد ----------------- سایت فرهنگی تجاری وفاق حمایت خود را از کاندیداتوری جناب آقای دکتر محمدباقر قالیباف در انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران اعلام مینماید
|
|
|
|
|
|
| پیام ها |
سایت وفاق از میان علاقمندان به سایت همکار افتخاری میپذیرد برای همکاری اینجا کلیک کنید
|
|
|
|